![]() |
![]() |
|
| و در این تنهایی |
|
مشت گره
بغض گلو صدای داد حالا چرا بعد از دو روز رابطه ها قرمز شد و قرمز شد و قرمز شد و خون چشماش سر جدا این بار کشت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:27 توسط zahra |
|
|
زمان بزرگترین تصمیمش فرار رسیده بود به ساعت مچی اش نگاه کرد چند لحظه زل زل به آن خیره ماند ثانیه شمار بدو بدو می رفت دقیقه شمار راه می رفت و ساعت شمار آرام آرام سیصد و شصت درجه زمان را می گذراند از پنجره به پل هوایی نگاه کرد تصمیمش را گرفته بود هیچ گاه انقدر قرص و محکم قدم بر نمی داشت . از پله ها که بالا می رفت تک تک ریش ریش شده شلوارش بر روی پله ها کشیده می شد به ساعت مچی اش نگاه کرد (چشمای قهوه ایت باهام صحبت می کنه خوب بگو ببینم چی می گه ؟ ) زمان هنوز تغییر تصاعدی نکرده بود به بالای پل هوایی که رسید چراغ قرمز شد نسیم سردی می وزید . نگاهش به ماشینها خشک شده بود تمام خاطراتش رو یک دور مرور کرد تاکسی . پارک . رستوران و مغازه قرمزی که آخرین دیدارشان در آن بود مردم داد و فریاد می کردند و دور تا دور جسدی که پایین پل هوایی افتاده بود جمع شده بودند و مادرش که گریه کنان به طرفش می آمد چراغ سبز شد با صدای بوق ماشینها به خودش آمد . آفتاب طلوع کرده بود به ساعتش نگاه کرد ساعت شمار هنوز از جایش تکان نخورده بود از پله ها پایین رفت نان تازه ای خرید و به خانه برگشت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و در این تنهایی
روزها می گذرند لحظه ها می آیند ... |
| پیوندهای روزانه |
|
سید علی صالحی علیرضا آدینه رضا حیرانی مرتضی نجاتی سهراب سپهری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|