تبليغاتX
ذره های ذهنم
و در این تنهایی
در زمینی گرد و چرخان

حرکتی کاتوره ای در کهکشان

کهکشانی مملو از نور شهاب و

دوستانی بر شهابانی سوارند و

منم در عمق گردابی

که حاصل گشته از طغیان مردابی

و گردابی که می گردد به گرد من

خودم را به شهابی می رسانم

روزها یکشنبه آبی

بر عطاردها فرود آییم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط zahra | 
ایستاده بود

وقتی خیابان راه می رفت

و چشمک می زدند

همزمان

دختران و چراغ راهنما

مسیر چراغها همه سبز بود

همه گوش می دادند

وقتی چراغها حرف می زدند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:14  توسط zahra | 
عمود بود

 و حرکتش رو به افق

سیب سرخ ؟!

آدم و حوا گازش زدند

پدرم از نسل آدم بود

گندم را می شناخت

ولی سیب نخورد

فقط بوییدش .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:11  توسط zahra | 
باد می آمد

بالای پل هوایی

آویزان بود

بالای دار

شلاق می زد

به مردی که آویخته به گناهش بود

چراغ قرمز شد

عبرت می داد

به تمام ماشینهای دود خورده

تیتر روزنامه

از زبان مرد شعار می داد

مردی دیگر به همراه زنی

بالای پل هوایی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:8  توسط zahra | 
وضع زمین تغییر نکرد

وقتی آسمان سیاه شد

و زمین سفید

آسمان بارید

روزگار سیاه شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:4  توسط zahra | 
ریتم امواج نگاهش تند می شد

وقتی در عمق افکار

                           قاب عکسها

                                                غوطه ور بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط zahra | 
سکوت تنها صدایش بود

و عشق تنها هدیه اش

وقتی

استحکام قدمهایش

رو به فردا

خورشید را نشان می داد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط zahra | 
آسمان آبی

و جای بال تمام پرندگان در آن باقی مانده

غیر از تو  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:20  توسط zahra | 
بگیریدش

دارد فرار می کند

عفتم است

به خاطر عشق بربادش دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 3:17  توسط zahra |